سالهاست كه با همديگه زير يك سقف زندگي مي كنيم هر روز اون ميره دريا و من تو خونه، هر دو كار مي كنيم و شبها، شكر خدا...

وقتي اومد خواستگاريم هم مي خنديد من سرمو زير انداختم نه بخاطر اهل روستا كه ميگفتن مردش منگوله نه چون لذت مي بردم از خندش چون بهم گفته بود هر خنده يعني تو زنمي و من مردتم...

من تو تور ماهيگيري دلش گير افتاده بودم و او گرماي اجاق نون پزيم بود...
