تبليغاتX
نیم دری
 

 

سالهاست كه با همديگه زير يك سقف زندگي مي كنيم هر روز اون ميره دريا و من تو خونه، هر دو كار مي كنيم  و  شبها،  شكر خدا...

 

وقتي اومد خواستگاريم هم مي خنديد من سرمو زير  انداختم نه بخاطر اهل روستا كه ميگفتن مردش منگوله نه چون لذت مي بردم از خندش چون بهم گفته بود هر خنده يعني تو زنمي و من مردتم...

 

من تو تور ماهيگيري دلش گير افتاده بودم و او گرماي اجاق نون پزيم بود...

 

 

 

+ نوشته شده توسط زینب عربی در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 9:51 قبل از ظهر |
 

جوانتر که بود همیشه عادت داشت کتش را به میخ بکشد. البته آن موقعه ها کتش نو بود و رنگ سرمه ای کتش روی دیوار سفید خودنمایی می کرد دستی به ریشهای مشکیش می کشید و کلید مغازه اش را نیز به میخ بعدی آویزان می کرد.

 و من اخم می کردم و می گفتم یک روز این میخها را از دیوار در می آورم تا تو کتت را در کمد لباسی  (که سرجهازم بود ) بگزاری...

 و او با آن چشمان غمگین و مهربانش می گفت: روزی من هم کنار این مجموعه به دیوار میخ می شوم .

 

و امروز او همراه چهار پسرمان، باورها و اعتقاداتش به دیوار دلم و ...

 

+ نوشته شده توسط زینب عربی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 1:35 بعد از ظهر |