جوانتر که بود همیشه عادت داشت کتش را به میخ بکشد. البته آن موقعه ها کتش نو بود و رنگ سرمه ای کتش روی دیوار سفید خودنمایی می کرد دستی به ریشهای مشکیش می کشید و کلید مغازه اش را نیز به میخ بعدی آویزان می کرد.
و من اخم می کردم و می گفتم یک روز این میخها را از دیوار در می آورم تا تو کتت را در کمد لباسی (که سرجهازم بود ) بگزاری...
و او با آن چشمان غمگین و مهربانش می گفت: روزی من هم کنار این مجموعه به دیوار میخ می شوم .
و امروز او همراه چهار پسرمان، باورها و اعتقاداتش به دیوار دلم و ...





